انشا با موضوع انچه در طول مسیر مدرسه میبینید صفحه ۴۲ نگارش هشتم

دیر شد. بازم دیر شد. مامانم داره داد میزنه « گرسنه نرو.» من یک لقمه ی گنده ی کوکو سبزی رو توی دهنم میچرخونم تا شاید یه جایی باز بشه و زبونم بچرخه. بالاخره میگم دارم میخورم. پُرِ پُر شدم. با یه دستم پشت کفشمو میکشم بالا و با دست دیگه یه لقمه ی دیگه از ساندویچ میگذارم دهنم.
تق. صدای در که باد محکم کوبیدش به هم. هوا گرمه. خیلی گرم. گرمای ظهر خردادی قم! شاید 42-3 درجه باشه . تند تند قدم بر میدارم . بچه های ابتدایی تعطیل شدن. خیلی وقته ولی هنوز دارن توی کوچه ها پرسه میزنند. فلافل به دست به شونه به شونه راه میرند. جلوی من ، صداشونو میتونم بشنوم. « نامرد عوضی! منو لو میده! صب کن ببین فردا چی بسرش میارم» کناریش پشت کلش میزنه :« برو بابا دفعه ی قبلی دیدم اینقد خوردی که آقا عبداللهی اگه نرسیده بود باید با خاک انداز جمعت میکردیم از کف زمین» …
قدم هامو تند تر میکنم ازکنارشون رد میشم در حالی که صدای « غلط کردی» شون رو میشونم. تند تر و تند تر. امتحان زبان دارم. این دفعه ی سوم هست که زبان 2 رو امتحان میدم . لامصب پاس نمیشه که نمیشه . خدا کنه اینبار حداقل 8-9 بشم شاید بشه با تبصره پاسش کنم! کاش از دستش راحت بشم.
« هندونه! طالبی! خربزه! کیلو 3 تومــــــــــن، به شرط چاقو» پیرهن چهارخونه ی کهنه ای تنشه ، آستیناشو تا زده، شلوار زرشکی پشت زانوهاش چندین خط چروک افتاده ، نه زرشکی نیست به نظرم رنگ اصلی مشکیه ولی انگار خورشید خانم زرشکی رو بیشتر دوست داشته. با شونه های افتاده اش همچنان گاری رو هل میده. اما خیلی بی جون، لازمه یکی دیگه خودشو هل بده. چرخ جلوی گاری به جدول وسط خیابون گیر میکنه دسته ی گاری رو به طرف زمین فشار میده تا سر گاری بالا بره. چرخ های جلو از جدول عبور میکنند که ناگهان یه هندونه از شدت گرما خودشو داخل جوب آب میندازه. به به ! سروتنی به آب میزنه و با آب میره !
قدم هامو تند تر میکنم ازش رد میشم . میرسم به مسجد بزرگ. پیر زنی با بقچه ی گلگلی به دست و عصا در دست دیگه از پله های مسجد میاد پایین. دلم میخواد کمکش کنم بقچشو بگیرم و برسونم در خونش اما دیره خیلی دیره. انشا.اوآرجی
میرسم به قسمت چرک راه. خیلی کهنه است این قسمت . 3 تا مغازه کثیف با کرکره های همیشه پر از روغن و گریس که گردوخاک زیاد روش نشسته که سالهاست شسته نشده. کرکره ی اولی همیشه نیمه پایینه، چند تا کپه ی لباس های کهنه توش افتاده است. بعضی وقت ها خانم ها میان بهمشون میزنند و یه چیز هایی از توش برمیدارن. یعنی میخرن در واقع. دومی آپاراتی دوچرخه است. دوچرخه های کوچیک و بزرگ که چرخ هاشون رو به آسمانه و مرد میانسالی با تشتی آب پر از روغن و دود و لاستیک پنچری در دستاش. مغازه سوم گهگاهی باز میشه ؛صبحی که هستم می بینم که وانت آبی بزرگی کلی میوه داخل مغازه خالی میکنه و گاریچی ها یکی یکی میان از همون مغازه ، پیاز و سیب زمینی و گوجه و … بار گاری هاشون میکنند.
اووووم بوی فلافل و سوهان ، همیشه با هم حس میشند. کارگاه سوهان پزی زیر زمین هست و فلافلی همکف. فن هواکش زیرزمین بوی سوهان رو تو تمام کوچه می پیچونه. از هردوتاشون خوشم میاد .
دیگه به خیابون ِ… رسیدم. عرض خیابون رو رد میشم . برای من این خیابون حکم مرز رو داره . مرز بین کهنگی و نویی، فرسودگی و تازگی، سیاهی و سبزی. این طرف هر چه هست قشنگه. نه خبری از گاری هست نه سمساری نه ساندویچی. دست راست فقط ماشین های تمیز پارک شده کنار خونه های آجرنما یا سنگکاری شده. بالکن های پر از گلدان های سبز، پنجره هایی که گاهی بازند و صدای موسیقی شاد و جوی آب زلالی با درخت های سبز حرص شده ی اطرافش که پیاده رو را از خیابان جدا میکنه .
اول کوچه یک رستوران کوچیک شیک. مغازه ی بعدی پر از کوله های رنگ و بارنگه، جلوتر لوازم التحریری کنار مدرسمون. بچه های مدرسمون رو می بینم که جلوتر از من دارن داخل مدرسه میشن. پس هنوز در بسته نشده خدا رو شکر به موقع رسیدم!

حتما بخوانید ...   انشا با موضوع شخصیت پردازی

 

انشا با موضوع انچه در طول مسیر مدرسه میبینید صفحه ۴۲ نگارش هشتم ، انشا با موضوع انچه در طول مدرسه می بینید ، جواب سوال انچه در طول مدرسه میبینید نگارش هشتم صفحه 42

درباره ی admin

مسعود عسگری نزدیک به 8 سال است که در حوزه ی اینترنت فعالیت میکنم. علایق بنده : وبمستری سئو توسعه وب طراحی سایت برنامه نویسی و نویسندگی وب سایت

همچنین ببینید

لوگو مرجع انشا

🌹انشا درباره ی حضرت فاطمه سلام الله علیها🌹

]🌹انشا درباره ی حضرت فاطمه سلام الله علیها🌹 حضرت فاطمه سلام الله علیها دختر پیامبر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × 2 =