انشا در مورد بزرگ مرد کوچک

انشا در مورد بزرگ مرد کوچک

سرما را با تمام وجودش حس میکنی، میدانم بازوانت از کشیدن بار درد میکند و دردآور تر از آن جا ماندن بارت زیر برف، برف هایی که خود در سرمای آن شب دوام نمی آوردند و اندکی پس از بارش به برف تبدیل میشوند، گویا تنها سرما توانست تو را از پا در آورد بزرگ مرد کوچک.
نمیدانم جرمت چیست! اما میدانم در پاسخ به این سوال تو میگویی تنها جرمم نان آوری است، نان آور بازوان ضعیف و باریک که تنها محافظش عشق و صبوریست، محافظی مقاوم تر از سرمای آن شب اما چه شد؟ چرا اینگونه شد؟ هر روزت را با هر گونه احتمال به آغاز میسپاری در راه بخود میگفتی یعنی امروز تقدیر مانند روزهای پیشین با من مهربان خواهد بود یا….
اما مرد بزگ امروز یا…. شد، تقدیر تو را تسلیم روزگار کرد، روزگار هم اندکی پس از نابودیت تورا از صفحه خودش پاک کرد، چه بی رحم است در آغوش سرما خوابیده بودی و نمیدانستی چه میشود، دستانت کم کم مشت میشود در سرما، آنقدر سردت بود که سرما از خودش تغذیه به تو میداد و تورا گرم میکرد اما نه گرمایی خوب گرمایی که بدون آنکه خودت متوجه شوی تورا از زمین جدا میکرد و دستور روزگار را اجرا میکرد .
آنروز سرما به پیشوازت آمد و تورا به قلب آسمانها سپرد.
از روزی که رفته ای شجاعت و مردانگی معنای از یاد رفته اش را پیدا کرده است. از زمانی که رفته ای لحظه ها سنگین تر و مغرور تر شده اند چون شاهد مردانگی آنروز تو بودند مدتی که تو رفته ای ساعتی که صبح ها، روز پر از احتمالت را به آغاز میسپرد و بیدارت میکرد تیک تاک نمیکند بدون تو دچار بحران شده است وتیک تاک کردن را یادش رفته است .
تو فرهاد زیرخاکی، فرهاد خسروی نان آور باعشق و رفیق لحظات سخت و تنها.

انشا در مورد بزرگ مرد کوچک

منبع: سایت مرجع انشا

نظر شما در مورد این مطلب چه بود نظر بزارید ممنونم

حتما بخوانید ...   انشا درباره شبی که شهرم لرزید

درباره ی admin

lsu,n هستم. نزدیک به 8 سال است که در حوزه ی اینترنت فعالیت میکنم. علایق بنده : وبمستری و نویسندگی وب سایت

همچنین ببینید

انشا درباره بهشت | انشا در مورد توصیف کردن بهشت

متن ادبی درباره بهشت | انشا درباره بهشت

متن ادبی درباره بهشت | انشا درباره بهشت انشا با موضوع توصیف کردن بهشت | …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

10 + پانزده =

کمک جو