انشا صفحه 81 یک روز از کلاس نگارش نهم

انشا صفحه 81 یک روز از کلاس نگارش نهم

انشا صفحه 81 یک روز از کلاس مهارت های نوشتاری نهم

 

 

انشا صفحه 81 یک روز از کلاس نگارش نهم

انشا یک روز از کلاس از کتاب مهارت های نوشتاری نگارش فارسی پایه نهم است که برای شما آماده کرده ام.

دو تا انشا واستون گذاشتم.

اگه از دانش اموزان انشا بهتری داره واسمون آپلود کنه و برامون بفرسته تا برای بچه ها بزارم. ممنون

انشا اول درباره یک روز از کلاس :

پایه تحصیلی ام راهنمایی بود و به دبیرستان میرفتم.

کتاب های دبیرستان با راهنمایی خیلی فرق میکرد هم خوشحال بودم و هم میترسیدم.

صبح زود از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم و عازم مدرسه شدم.

اول مهرماه بود و مادرم منو از زیر قران رد کرد و راهی مدرسه شدم.

سر صف شدیم و مدیر مدرسه برایمان سخنرانی کرد و بعد از اتمام صحبت های مدیر ، راهی کلاس شدیم.

زنگ اول معلم دین و زندگی سر کلاسمان آمد و ما را راهنمایی کرد چ

گفت که شما دیگه بچه نیستین و بزرگ شدین و باید عین یک مرد رفتار کنید و سپس کمی درس داد و زنگ تفریح خورد.

زنگ تفریح همه ی بچه ها توی حیاط مدرسه دو سه نفری با هم صحبت میکردند.

هر کدام در مورد معلمش حرف میزد و چیزی میگفت.

بعد از 15 دقیقه دوباره زنگ خورد و به کلاس رفتیم.

در کلاس بودیم و منتظر معلممان بودیم.

معلم فیزیک سر کلاسمان آمد.

یک معلم خوش اخلاق بود و باهامان شوخی میکرد و میگفت که امیدوارم که دیگر برای خودتان مرد شده باشید.

گذشت و گذشت و زنگ آخرم رسید و دوباره به کلاس رسیدم. اینبار معلم ریاضی داشتیم.

معلم ریاضی مان نه شوخ بود و نه جدی. خیلی رسمی با ما حرف میزد.

میگفت خوشحالم که به پایه ی بالاتر آمدین و خوشحالم که دانش اموزان زرنگی مثل شما را میبینم.

نزدیک به نیم ساعت صحبت کرد و گفت ریاضی امسال مثل ریاضی سال های گذشته نیست

خیلی سخت هست و باید مراقب خودتان باشید.

معلم ریاضی مان درس داد و بعد از گذشت یک ساعت زنگ مدرسه خورد و به خانه رفتیم

من هم جریان امروز را برای پدر و مادرم تعریف کردم و حس جدیدی داشتم.

انشا دوم درباره یک روز از کلاس :

فردا چهارشنبه بود و امتحان ریاضی داشتیم و معلم از صفحه 25 تا 60 گفته بود برای امتحان میاورد.

پیش خودم گفتم شب میخوانم و شب هم بهتر حفظ میشود.

پس به بازار رفتم و چرخی زدم و روزگار را گذراندم. شب شد و من ماندم و 35 صفحه درس !

از طرفی هم چون امروز زیاد راه رفته بودم خسته بودم.

شروع کردم به خواندن و یک ساعتی مطالعه کردم و پیش خودم گفتم که کمی بخوابم و باز بیدار میشوم و میخوانم.

سرم را روی بالشت گذاشتم و بعدش بیدار شدم متوجه شدم صبح شده و وقت رفتن به مدرسه است.

آخ خدا هیچی خواندم که.!

صبحانه ای خوردم و رفتم مدرسه. زنگ اول و امتحان داشتم.

نشستم روی نیمکت و منتظر معلم بودیم. دیدم اکثر بچه ها هیچکدام درس نخواندن و با هم راجع به این موضوع صحبت میکنند.

نیم ساعت گذشت و معلم نیامد و بچه ها شروع کردن دعا کردن

یکی نذر میکرد یکی قران میخواند که معلم نیاید.

چه کنیم دیگه کلاس باحالی داریم.

همه مظطرب و نگران بودیم چون هیچی نخوانده بودیم.

یک ساعت توی کلاس نشسته بودیم که ناظم مدرسه آمد و گفت آرام و بی سر و صدا برین توی حیاط و شلوغ نکنید

امروز معلمتان نمیاد. همه اول ساکت بودیم و به محض اینکه ناظم رفت

شروع کردن به شکرگذاری و شادی و خوشحالی. اما خوشحالی ما سودی نداشت

چون پنجشنبه زنگ آخر دوباره ریاضی داشتیم.

اما دیگر اشتباه امروز را تکرار نمیکنم و درسم را حسابی میخوانم.

 

حتما بخوانید ...   دانلود نمونه سوالات فصل به فصل هدیه های آسمانی پایه چهارم

 

انشا صفحه 81 نگارش نهم یک روز از کلاس

 

توجه     توجه     توجه

این انشا کاملا اختصاصی بوده و هرگونه کپی برداری به هرنحوی از نظر ما اشکال دارد و حرام است.

 

پیشنهاد ، انتقاد و نظرات شما دانش آموزان عزیز را با جان و دل پذیرا هستیم. در پایین صفحه نظرتون را راجع به این مطلب اعلام نمایید

درباره ی admin

lsu,n هستم. نزدیک به 8 سال است که در حوزه ی اینترنت فعالیت میکنم. علایق بنده : وبمستری و نویسندگی وب سایت

همچنین ببینید

با نثر ساده و روان زیبایی های محل زندگی خود را در یک بند معرفی کنید

با نثر ساده و روان زیبایی های محل زندگی خود را در یک بند معرفی کنید

با نثر ساده و روان زیبایی های محل زندگی خود را در یک بند معرفی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هشت − 2 =

کمک جو