http://iran-backlink.com/wp-content/uploads/2021/03/headcat.png
سفارش سئو

چهره ای که هرگز فراموش نمی کنم پایه یازدهم

چهره ای که هرگز فراموش نمی کنم پایه یازدهم

انشا چهره ای که هرگز فراموش نمی کنم درس 3 پایه یازدهم

چهره ای که هرگز فراموش نمی کنم پایه یازدهم

تولید متن درس سوم نگارش یازدهم درباره چهره ای که هیچوقت فراموش نمی کنم

از همان کودکی که تصویرش، کمی در ذهن تنگم، تار شده، روی پاهایت می نشستم و تو با دستانت، موهایم را می بافتی. دستانت از جنس کلافی بودند، گرم، که وقتی در آغوشم می گرفتند، بیمی از سوزهای زمستانی نداشتم. از آن هایی که صورت ها را سیلی می زند و سرخ می کند.

همیشه، وقتی که به خانه مان می آمدی، پلاستیک هایی در دست داشتی که پر از بهترین خوراکی ها بودند و من دیگر متنفر شده بودم، از این همه بهترین ها‌. اینکه عمو داشته باشی یعنی خوشبختی، عمو یعنی فراترین فرا دوست.

یاد آن روزهای زمستانی بخیر، که لب حوض می نشستیم و تو دست در پیچیدگی های پرخم موهایم می کردی و من چینی به بینی ام می دادم و می گفتم: عمو، بوی سرما میاد. و تو می خندیدی. وقتیکه می خندیدی باریکه های نور پاورچین پاورچین از جنگل پر دار و درخت و متروکه وجودم، رد می شدند و آخ که چه می کردند سلول های رهگذر قلبم. تو که نمیدانی، چگونه می خندیدی؟!

تو هم عاشق شدی، اما همانند خیلی از عشاق قربانی شمشیر دو لبه تیز تقدیر بودی. به قول خودت: نشد که بشه. و این جمله هنوز هم سنگین بغض می گذارد بر گلویم و چهار راه حلق، دیگر ترازوی خوبی برای سنجش بار غم هایت نیست.

مادرجون و عمو نادر و ابراهیم و زن عمو صفیه فوت کردند. تو هم رفتی. نخواستی خم شدن روز به روز کمرت را ببینم، معتاد شده بودی. اما از کوچه و بازار می شنیدم که هنوز هم از خوبی هایت می گویند. رفتی و سال ها تنهایم گذاشتی.

چند سال بعد: تازه از کلاس خارج شده بودم. هوا تاریکی را دعوت می کرد و من از ترس جغدان شبگرد، به سمت خوابگاه دانشگاه می رفتم. مردی در جوب، چون جنینی بی نام و نشان تنها در پیله اش فرو رفته بود. دام طاقت نیاورد. به سمتش رفتم. پالتوی محبوبم را رویش انداختم. حضورم را حس کرد و چشمانش را گشود. همان چشمان بودند، با همان برق لعنتی سابق. مرا شناخت بلند شد که برود. از چه فرار می کرد؟ من که او را دیده بودم. من که اشکانم دوی ماراتون برگزار کرده اند. به دنبالش می دویدم. او مجرم بود. سال ها، خودش را از من دریغ کرد. جرم از این سنگین تر؟

با ترمز شدید ماشینی، پاهای من هم انگار ترمز کردند. دیگر عمو نبود. فقط یک جسم معلق بود در آسمان، که هنوز هم مانند غربت ابرهای بی باران شب های مهتابی می درخشید.

خیابان سیاه با خون هم خونم صورت سرخ کرد و محبوب ترین ترکیب رنگی ام به منفور ترین ترکیب رنگی تبدیل شد. چقدر ساده بودم که فکر می کردم با اشک هایم، نهال زندگی اش زنده می شود، اما اینبار انگار پلاسمولیز* عظیمی در وجودش رخ داده بود. چقدر صدایش زدم به امید اینکه بگوید: جانم. غافل از اینکه این خواب زمستانی بهاری ندارد. تمام اویی که روزهایی، پناهم در برابر سوزهای زمستانی بود، چهره ای کبود شد که لرز می اندازد بر قلب و روحم. چقدر دلم تنگ شده، برای آن بهترین های نفرت انگیز.

چقدر بوی سرما می داد آن روز… رفتی و برایم یک قاب عکس و چهره ای خونین و کبود گذاشتی که تا ابد در ذهنم باقی می ماند و البته یک سنگ قبر که روی آن نوشته شده: خرم آن روز کزین غمکده پرواز کنم.

پلاسمولیز: وقتی گیاه مدت زمان زیادی پژمرده بماند و بعد از آبیاری شاداب نشود، به این پدیده پلاسمولیز می گویند.

نویسنده: الهه عازمی یازدهم تجربی مدرسه غیر دولتی پروفسور بهزاد شهرستان ماسال

انشا چهره ای که هرگز فراموش نمیکنم پایه یازدهم

انشا پایه یازدهم درس 3 در مورد چهره ای که فراموش نخواهم کرد

 

حتما بخوانید ...   انشا گسترش زمان و مکان و حال و هوا و جزییات

گردآوری توسط: مرجع انشا ensha.org

اخطار:

کپی برداری از مطالب “مرجع انشا” در سایت ها و وبلاگ ها ممنوع می باشد در صورت مشاهده مراتب به سایت ساماندهی و همچنین به DMCA Report از طریق گوگل گزارش داده خواهد شد. استفاده در مدارس و مکان های آموزشی هیچ مانعی ندارد.

درباره ی admin

مسعود عسگری نزدیک به 8 سال است که در حوزه ی اینترنت فعالیت میکنم. علایق بنده : وبمستری سئو توسعه وب طراحی سایت برنامه نویسی و نویسندگی وب سایت

همچنین ببینید

لوگو مرجع انشا

جواب باهم بیندیشیم صفحه 20و21 شیمی یازدهم_بخش اول

21 1 در این نوشته پاسخ پرسش‌های “الف و ب و پ” را می‌خوانید.   …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار − 4 =