انشا درمورد فرهاد یعنی نان و نان یعنی

انشا درمورد فرهاد یعنی نان و نان یعنی

کولبرها تکه ای از تاریخ این روزهای این سرزمین اند. تکه ای تلخ، تکه ای درد و تکه ای نان. آنها با صخره ها در ستیزند و ستیغ ها را به قصد سکه ای! فتح می کنند. صلابت دیروزشان به ضلالت نان تمسخر می شود و حماسه شان در پای هزل قرصی نان، جان می بازد. گویی کوه ها هم با اهریمنان همدستند تا کولبران راه گم کنند و خسته و خستو به سراشیبی در غلتند.

مه نیز زیبایی خویش را به زشتی پدیدار می سازد و سرما هم سخت جانگزا می شود. و برف به عوض هدیه ی هر ساله ی خویش، آدم برفی های واقعی تحویل مان می دهد. آدم برفی هایی که گرسنه می شوند و مجبورند برای سیر کردن شکم های خویش، پشت دوتا کنند و بار برند و مزد ستانند! بعضی از آنها در نیمه ی راه باز می مانند تا ذره ذره آب شوند و در زمین فرو روند. بعضی به مقصد می رسند اما به قصد خود نمی رسند.

بعضی اگر برسند هم به حق خود نمی رسند. بعضی نمی رسند که نمی رسند درست چون پیکر «فرهاد و آزاد» که یخ می زنند تا ما جسد یخ زده شان را آب کنیم و یا همچون دانه ای چونان جوانان دیگر وطن در خاک بکاریم.
کولبرها، پول حمل نمی کنند. در انبان آنها رنج های بی گنج جا گرفته اند. پول را دیگران پارو می کنند یعنی از ما بهتران، و سهم کولبران تنها کیسه هایی پر از خالی است. فرهاد یکی از آنان بود. به قرصی نان محتاج بود. و «نان [سالها بود که] نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود.» گویی فقر آمده بود تا این نیروی شگفت را مغلوب خویش سازد و تاریخ را از راه به در کند و حتی تعهد را از عشق بازستاند.

مگر نه این که قصه ی فقر فرهاد، فسانه ی فرهاد عاشق را به محاق برد و تیشه ی بیستون در پای رج زدن های این کولبر گرسنه از حکاکی باز ماند؟ آری، فرهاد عشق را بگویید که تو رنج را رج می زدی یا فرهاد نوجوان؟ تو عاشق تر بودی یا کولبر یخ زده ی نوان؟ جان کدامین یک عزیزتر بود، تو یا آن؟
آنجا یک تیشه بود و یک عشق، اینجا یک خانه بود و یک نان. غم عشق کجا؟ غم نان کجا؟

تو تیشه می زدی تا شیرین، شاهزاده ی ارمن را در سینه ی بیستون حک کنی، و فرهاد کولبر رج می زد تا نقاشی نان را در صخره های اورامان تابلویی سازد. تصویر عشق را با غم نان چه کار؟ خون شرف را نه در رگهای اشراف_که شیرین از آنان بود_ که در رگهای رنج می باید دید. در آن دو برادر، آن فرهاد، آن آزاد.
فاصله ی دست دو برادر از هم فاصله ی نان بود با نان. آن دو کولبر می رفتند تا تاریخی شاد را تنها در تکه نانی جوین خلاصه کنند. آن دو قرص نان هم از آنان دریغ شد. و تاریخی که جان عاشقانش می ستاند، بارها کمیک تر از تاریخی است که جسم نان را می پژمرد.
باری، تا اکنون تاریخ، تو بر بلندای عشق ایستاده بودی و اکنون این فرهاد است که غم نان را به پهنای فلک جار می زند و بر بلندا می ایستد. تاریخ ادبیات نیز زین پس پرسش خویش در باب نماد عشق را به پرسش نماد نان تغییر می دهد تا نان را برتر از عشق بنشاند و فرهاد را برتر از فرهاد. و آزاد را برتر از فرهاد.
و این نشان از آن دارد که تاریخ بی نان، تاریخی تهی است. تهی از حیات، تهی از انسان، تهی از فرهاد، تهی از آزاد. و تهی از هر آنچه طعم زندگانی دهد و شادمانی. اف بر چنین تاریخی باد

انشا درمورد فرهاد یعنی نان و نان یعنی

منبع: سایت مرجع انشا

نظر شما در مورد این انشا چه بود نظر بزارید

حتما بخوانید ...   خلاصه نویسی به دو روش از زبان نویسنده و خود

درباره ی admin

lsu,n هستم. نزدیک به 8 سال است که در حوزه ی اینترنت فعالیت میکنم. علایق بنده : وبمستری و نویسندگی وب سایت

همچنین ببینید

انشا درباره بهشت | انشا در مورد توصیف کردن بهشت

متن ادبی درباره بهشت | انشا درباره بهشت

متن ادبی درباره بهشت | انشا درباره بهشت انشا با موضوع توصیف کردن بهشت | …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار + هفت =

کمک جو