گسترش مثل باد اورده را باد میبرد صفحه 39 دهم

گسترش مثل باد اورده را باد میبرد صفحه 39 دهم

مثل نویسی صفحه 39 نگارش دهم باد اورده را باد میبرد

 

گسترش مثل باد اورده را باد میبرد صفحه 39 دهم

 

داستان 1 :

در دوران قدیم ، جوانی برای کار تصمیم گرفت به شهر برود.

اما مسیر شهر از کوه به بیابان بود. جوان فردای آن روز، صبح زود که خورشید طول نکرده بود راه را در پیش گرفت از بیابان ها گذشت و کوه ها را پشت سر گذاشت.

دم ظهر کنار یک درخت توی تنگه ی یک کوه تصمیم به استراحت گرفت.

خوابید و بیدار شد که به راهش ادامه دهد.

چون چشمانش خواب آلود بود متوجه سنگ جلوی پایش نشد و محم به زمین خورد.

عصبانی شد و سنگ را بلند کرد و پرت کرد. ناگهان متوجه کوزه ای در زیر سنگ شد.

به سمت کوزه رفت و توی آن را دید زد. ناگهان متوجه شد کوزه پر از سکه طلاست.

از رفتن به شهر پشیمان شد چون همین سکه ها تا اخر عمر کفاف خرجش را میداد.

با خوشحالی و دوان دوان به سمت خانه برگشت و در راه تشنه شد و به سمت یک رود رفت

همینطور که به سمت رودخانه میرفت به نزدیکی آن رسید و دوباره پایش به سنگی افتاد و همه ی سکه ها در آب افتاد.

چون رودخانه بسیار عمیق و بزرگ بود نتوانست سکه ها را پیدا کند و پیش خودش گفت باد آورده را باد میبرد.

 

داستان 2 :

قبل از هرچیزی به توضیحات زیر توجه کنید :

1- چیزی که بدون رنج و سختی به دست آید به سادگی از دست میرود

2- هرچیزی بدون زحمت به دست آید برکت ندارد

توی یک شهری و در خیابان جوانی در حال گذر بود.

با خودش آواز میخواند و از بیکاری حوصله اش سر رفته بود، همین که داشت راه خود را ادامه میداد

ناگهان اسکناسی روی زمین دید. خم شد و آن را برداشت و با خوشحالی به سمت مغازه ای دوید.

در راه با خوشد میگفت که امروز شانس اوست و خدا را شکر میکرد.

وارد مغازه شد و هرچیزی را که دید خرید و پول را روی میز فروشنده گذاشت ناگهان بادی وزید و پول را با خود برد.

به همین جهت یاد مثل باد آورده را باد میبرد افتاد.

 

حتما بخوانید ...   خودت را امتحان کن صفحه 63 پیام های آسمان هشتم

داستان 3 :

پادشاه خسروپرویز ارتشی را تشکیل داد و تصمیم گرفت که به امپراطوری روم حمله کند و آن کشور را به فتوحات خود اضافه کند.

رومی ها هم به دلیل ترس از ایانی ها تمام مال و ثروت خودشان را در یک کشتی جاساز کردند و کشتی را روانه دریا کردند.

هنگامی که کشتی به دریا وارد شد ، هوا بسیار طوفانی شد و باران گرفت.

طوفان چنان قدرت داشت که ناخدا و حاضران در آن کشتی متوجه نشدند که کشتی کجا میرود.

بعد از چند ساعت که هوا ارام شد و باران قطع شد دیدند که به خشکی رسیده اند .

رومی ها خوشحال شدند که به جایی که خواستند رسیده و طلا و جواهرات را از دست ایرانی ها نجات دادند.

اما کشتی دقیقا به مرز ایران وارد شده بود و مرزداران ایرانی حالت نظامی به خود گرفتند تا اگر رومی ها قصد حمله داشتند کشتی را نابود کنند.

اما مرزداران متوجه شدند که کشتی رومی ها پر از طلا و جواهرات است.

خبر به خسروپرویز رسید و خوشحال شد و دستور داد که همه ی طلا و جواهرات را به خزانه تحویل دهند.

اما از بخت بد خسروپرویز شبانه به خزانه حمله کردند و تمام جواهرات را دزدیدند.

پادشاه دستور داد که به دنبال دزد بگردند و او رابیابند اما دزد را نیافتند.

پادشاه به فکر رفت و رو به سوی همسر و حاضران کرد و گفت باد آورده را باد میبرد.

 

 

گسترش مثل باد آورده را باد میبرد صفحه 39 نگارش دهم

 

حتما بخوانید ...   انشا مقایسه ای انسان با شطرنج

بازبینی مثل باد اورده را باد میبرد نگارش دهم صفحه 39

 

توجه     توجه     توجه

این انشا کاملا اختصاصی بوده و هرگونه کپی برداری به هرنحوی از نظر ما اشکال دارد و حرام است.

 

در پایین صفحه برامون نظر بگذارید. خوشحال میشویم.

 

درباره ی admin

lsu,n هستم. نزدیک به 8 سال است که در حوزه ی اینترنت فعالیت میکنم. علایق بنده : وبمستری و نویسندگی وب سایت

همچنین ببینید

انشا با موضوع زنگ انشا جدید و غیر تکراری

انشا با موضوع زنگ انشا جدید و غیر تکراری یکی از درس‌هایی که من در …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

4 + 4 =

کمک جو